دوست داشتن های یواشکی ادم را تا انتهای
جنون میبرد قلب است دیگر
گاهی دلش می خواهد پُر شود از
وجود کسی ولی به کسی چیزی نگوید......



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 12:25 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

مادرها...
شبیه نخ تسبیح میمانند
به نسبت دانه‌ها
کمتر خودنمایـی میکنند
اما اگر نباشند هیچ دانه ‌ای
کنار دیگری نمیماند‏
خدایا نخ هیچ تسبیحی پاره نشود



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 12:16 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

زیبا!

هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا...



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:21 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:15 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

شنبه ها انگار
خستگی یک عمر جمعه با من است!
انگار جمعه را
صدسال
زندگی کرده ام
اما دل خوشم
به هفته ای که قرار است
تمامش را
با یاد تو زندگی کنم .



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:14 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

با مردها مدارا کنید

مردها

حتی چهارخانه ی پیراهنشان

هم امنیت میدهد

هیچ روزی بخیر نمیشود

اگر صدایی بم هر روز نگوید

دوستت دارد



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:07 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

دلتـنگ توام جانا
هردم که روم جـایی

با خود به سفر بردم
یاد تو و تنـهایی...



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 11:00 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

گـاهـۍ همیـڹ ڪه دڸ بہ
ڪسی بسته‌ای، بس است

بغضت ترڪ‌ترڪ شد و
نشڪسته‌اے، بس است

گاهی فقط همین ڪه
بـــہ امـّیـدِ دیـڪَـرے

از خود غریبه‌تر شدۍ
و خسته‌اۍ، بس است



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 10:50 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

چه صبح قشنگی می شود ...
اگر‌ یک روز
به جای حسرتت
تو را داشته باشم ...



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 10:48 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

طلوع
گرم
چشمانت
مرا
صادق ترین
صبح
است...



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 10:43 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید